ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧  
آیا می‌دانید گلابی در حقیقت یک نوع مارمولک وحشی است که از میوه‌ای به همین نام تغذیه می‌کند؟
آیا می‌دانید تا کنون تعداد سه میلیارد و سیصدهزار میلیون کوکاکولا به فروش رفته است که برابر با نصف جمعیت جهان است؟
آیا می‌دانید که گوریل را برای این گوریل نامیده‌اند که علاقه زیادی به خوابیدن روی ریل قطار دارد؟
آیا می‌دانید انرژی الکتریسیته حاصل از 750 بار شانه کردن موهای یک زن ژاپنی معادل با روشن کردن یک لامپ شصت وات به مدت 3 دقیقه است؟
آیا می‌دانید در برج میلاد 33 متر طناب به کار رفته است؟
آیا می‌دانید چرا در دیزی بازه یا آن‌که چرا دم خر درازه؟
آیا می‌دانید چرا آب تو تلمبه‌ست یا حتی چرا گوشکوب قلنبه‌ست؟

نمی‌دانید دیگر... اگر می‌دانستید دنیا جای بهتری برای زندگی بود.
من میخواستم تا شما این چیزها را بدانید.دلیلش به خودم مربوط است.

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧  

 

افتاده‌م تو کوزه
تاریک و خالی و خنک و خلوت
یه آسمون داره قد یه نعلبکی
یه دل‌تنگی داره قد یه آسمون


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦  

ای دیوانه زنجیری..میخواهی پیش من بیای تا ...

در نزد ما بین دیوانه و عاقل فرقی نیست

 مرا به درونم هدر نده..

چقدر حرف نگفته دارم امشب ..بابایی

گدایی گواه ترین صنعت من است وقتی به دنبال رنگ توام..بابایی

گدایی زیباترین صنعت است وقتی در مقابل تو زانو میزنم و خیره به چشمانت

ولی چه کنم گاهی باید یک دنده بود

به راستی زندگی کی از آن ماست؟


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦  
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.

هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.

هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥  

عشق يعني چه؟
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ
از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است
از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب

عشق يعني چه؟ ..............


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥  

من نبودم
کسي که در خانه ات را کوبيد
من نبودم
کسي که به تو سلام داد
من نبودم
کسي که سالها عاشق تو بود...
و هرجا که مي رفتي
دنبالت مي کرد...
***
دروغ گفتم
من بودم!...
که تو هيچوقت
نخواستي ببيني...
با اين حال
آري!من بودم
که عاشق تو بود
هنوز هم هستم
حالا اين را با صداي بلند فرياد مي زنم...
و تو گريه مي کني
و مي گويي:
"چرا اين را زودتر نگفتي؟!"
بايد مي دانستم
که مادرم کليد يخچال را کجا مي گذارد
اما نمي داستم

بايد مي دانستم
که پدرم قرص
هايش را کجا مي گذارد
اما نمي داستم

بايد مي دانستم
که وقتي خواهرم گم شد
او را کجا پيدا کنم
اما نمي داستم

بايد مي دانستم
که قلبم را کجا به چه کسي ببخشم؟
اما نمي داستم...
براي همين در يخچال خانه ما هميشه بسته ماند
من بزرگ شدم
پدرم قرص هايش را پيدا نکرد و مرد...
خواهرم ديگر پيدا نشد
و من هرگز
هرگز
عاشق نشدم...اولين بار
که بخواهم بگويم "دوستت دارم" خيلي سخت است...

تب مي کنم
عرق مي کنم
مي لرزم...

جان مي دهم هزار بار
مي ميرم...
و زنده مي شوم دوباره پيش چشمهاي تو
تا بگويم
دوستت دارم
اولين بار
که بخواهم بگويم "دوستت دارم"
خيلي سخت است
اما آخرين بار آن
از هميشه سخت تر است
و امروز مي خواهم براي آخرين بار بگويم "دوستت دارم"
و بعد راهم را بگيرم و بروم...
چون تازه فهميده ام
که تو هرگز دوستم نداشتي...

بازم عمو شلبی خودم که هرچی ميگه حرف دل خود خودمه


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤  

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

(مرسی از داستان قشنگت جناب م.ا)


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤  

I f I can’t be your all-the-time

Lemme be your now-and – then – ner

And If I can’t be your now-and – then – ner

Lemme be your you – tell – me – when – ner

And if I can’t be your Mr. clean

Lemme be your Mr. dirty

If I can’t be your serious love

Lemme be your just – for – funner

Baby, don’t you leave me this way…

Lemme be SOMTHIN’…

اگر نمیتوانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم

 

و اگر نمیتواتم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم

 

اگر نمیتوانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

 

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

 

اما مرا این طوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو ، دست کم چیزی باشم.....

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤  

شقايق دل داد

فروغ شعر داد

زمين دادم و زمان گرفتم

(اين درباره شقايقم)

*************

نميدونم چرا هيچ چيز ندارم

از همه تنها ترم

آدم تنها درها رو به روی خودش ميبنده ـ اين باعث ميشه که دور و برش تاريکتر بشه ـ تاريکی آدمو ميترسونه و قفلهای محکمتری به در ميزنی ـ اينجا هيچ کس نيست ـ حتی خدا !

اين گرافيک ديوانه ترم کرد ـ زيبا ببين ـ زيبا فکر کن ـ مشکل اين بوده که هيچ وقت عاشق ترين نبودم ـ من اصلا هيچ چيز نبودم ـ بخنديد ـ همه به من بخنديد ـ من خوشبختی را در بی خبری ميبينم ـ آنگونه که شما هستيد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤  

قطره قطره اگرچه آب شديم

ابر بوديم و آفتاب شديم

ساخت ما را آن که ميپنداشت

به يکی جرعه اش خراب شديم

ما از آسودن و نياسودن

سنگ زيرين آسياب شديم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شديم

اينک اين تو که چهره ميپوشی

اينک اين ما که بی نقاب شديم

ما که زندگی به خاموشيم

هر سئوال را جواب شديم

ديگر از جان ما چه ميخواهی

ما که با مرگ بی حساب شديم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤  
با دکلمه ي :
با توام اي سهراب

با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب
يادته گفتي بهم تا شقايق زندست زندگي بايد کرد
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه , خسته و چشم به راه

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي ماهي چه تنهاست اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه , يار غمها باشه

يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم از رنگ
مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفس سهراب
سائل يک نفسه
نيست که تازگي بده اين دل تنهايي منو
پس کجاست اون قفس شقايقت
منو با خودت ببر به قايقت

راست مي گفتي
کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود , آره کاشکي اين دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتي بهم:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤  
ترجیح میدهم که یا حالا چیزی رو داشته باشم یا هیچ وقت تا دیگه در اظطراب رسیدن یا نرسیدن نباشم
آنکه امروز را از دست میدهد فردا را نخواهد یافت (ضرب المثل چینی)
تا وقتی که گردنت رو خم کنی به تو پس گردنی میزنند (ضرب المثل ترکی)
به کسی میتوان مرد گفت که خود را در خوشبختی و بدبختی گم نکند ( ناپلون)
اینا چیزهایی بود که از صبح تا حالا یاد گرفتم ولی از همه قشنگتر این کلام عیسی مسیح بود:
من مرد کوری را می شناسم که در تاریکی شب ماه و ستارگان را میبیند
مرد کور روشناییها را میبیند
فعلا...
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤  
عاشقم
عاشقه ستاره صبح
عاشقه ابر هاي سرگردان
عاشقه روزهاي بارا ني
عاشقه هر چه نام توست بر ان


از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بدنام گفتند


عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم من نيستم!
حيف از آن عمري كه با من زيستم


اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگ


من بري کوچکي را مي شناسم کهدر اقيانوسي مسکن دارد. بري کوچک
قمگيني را که دلش را در يک نيلبک چوبين مينوازد ارام ارام.
بري کوچک قمگيني که صبح دم با يک بوسه به دنيا ميايد و
شباهنگام با يک بوسه از دنيا ميرود

( فروغ فرخزاد )
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤  
عشق چشمی ست که گاه
خود را به کوری می زند
تا از خيابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد.....
**************************
از رنجی خسته ام كه از آن من نيست

بر خاكی نشسته ام كه از آن من نيست

با نامی زيسته ام كه از آن من نيست

از دردی گريسته ام كه از ان من نيست

از لذتی جان گرفته ام كه از آن من نيست

به مرگی جان می سپارم كه از آن من نيست

کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

يک روز ابری يکی اومد گفت :

پسره لعنتی گوش کن

خدا روزی دهنده پرندگان است ولی روزی آنها را به درون لانه شان نميريزد

از اون روز ۵ سال ميگذره

چه لذتی داشت وقتی با تمام غرور ميشکستم

از ۶ صبح تا ۲ شب جون بکنی ... چه نيازی بود؟

به کسی چه مربوط 

فوقش ميميرم

چقدر خميده رفتيم ...کسی ديد؟

به اميد بهار فرياد زديم گريستيم ...کسی ديد؟

سقوط کرديم غرق شديم حيران مانديم در تشخيص حقيقت

باز گفتی :

پسره لعنتی گوش کن

پر نورترين مشعل زودتر از همه ميسوزد

****************************

بگو من در اين ميان چه هستم؟

وابستگی علاج من است...بگو

ديگر هيچ چيز نمی خوا هم

بگو نقطه پايان کجاست ... بگو

 

 مانند آويزان شدن از لبه ی پلی ست پس از آنكه افتاده ای.. انگار حركت نمی كنی، تنها آويزانی، ولی تمام نيرويت را می طلبد..

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳  

سلام

عرض شود که ديروز واقعا جای شما خالی بود . همينجور تو هس خودمونو خسته از کار شرکت داشتيم اين آهنگ رضا صادقی رو زمزمه ميکرديم .مثل هميشه ديرم شده بود . آقا رسيديم دم دانشگاه . ديديم همه دم در ول ميچرخن . جريان چيه؟ بايد بريم همايش . ما که نمی دونستيم اصلا همايش چه شکلياس ولی گفتيم بريم بلکه حاجت روا شديم

مکان : وزارت کار ....ميدون آزادی

بگزريم که در عين باسن فراخی مضمن فاصله انقلاب تا آزادی رو پياده رفتيم . دم در که رسيديم ديديم يه سری آدم کوت و شلواری با يه کارت روی سينه که نوشته بود تشريفات ......ميگن : بفرماييد...بفرماييد .....

سالن پر جمعيت .... جای سوزن انداختن هم نبود .... ما هم که صاف اومديم بريم با اون قيافهامون اون ته بشينيم که مردک(همين سخنرانه) برگشت از پشت ميکروفن گفت: آقايون اين پايين هم جا هست . حالا ۱۵۰۰ نفر برگشتن چهار چشمی دارن مارو نگاه ميکنن .....

خسته شدم بقيشو فردا مينويسم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳  

کار گروه موسيقی linkin park بی نظيره . بخصوص وقتی صدای چستر بنينگتون با رپ خونی مايک شينودا همراه ميشه . يک قسمت از آهنگ in the end رو در اين قسمت براتون معنی کردم و اميدوارم مورد توجه قرار بگيره .

ای استاد درون

اعتمادم را در تو قرار ميدهم

در جايی که دور از دسترسم است

و برای تمام اينها

فقط يک چيز است که بايد بدانی

به سختی آزموده ميشوم و به دوردستها می روم

اما در پايان

اين اهميتی ندارد

در ازای گم کردن همه اينها من فرو ريختم

اما در پايان

اهميتی نخواهد داشت


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳  

به نام حق
روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد.
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد.
آنها همگی سوار شدند و ديگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمك كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی.
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت
آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بيايد
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟
دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳  

بعضی از آدمها به تو فکر ميکنند

بعضی از آنها به تو توجه ميکنند

بعضی ها عاشقت ميشن

بعضی ها آرزو دارن هديشون رو بپذيری

بعضی ها فکر ميکنند تو برای آنها يک هديه هستی

بعضی ها دل تنگت ميشوند

بعضی ها برای موفقيت هات جشن ميگيرند

بعضی ها قدرتت رو تحصين ميکنند

بعضی ها فقط ميخواهند با تو حرف بزنن

بعضی ها تنها ميخواهند دستت رو بفشارند

بعضی ها ميخواهند که تو هميشه شاد باشی

بعضی ها برات آرزوی سعادت دارند

بعضی ها ميخواهند فقط با تو باشند

بعضی ها حمايت تو رو ميخواهند

و بعضی ها شانه هايت را برای گريه هاشون

و همه احتياج دارند تا اينها را به تو بفهمانند

اما هرگز از آرزوی کسی مگريز

شايد اين تنها چيزی باشد که آنهادر زندگی دارند

همه رو دوست دارم ....بهزاد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳  

سلام

بابا اين شقايق کچلم کرد ديگه.......يک لينک ميزارم ميری روش کليک ميکنی تا يک صفحه باز شه ........ آدرس قربانيتو اون بالاش مينويسی.........راستی عکسش زياد جالب نيست ......... البته برای شما..........آخرش اون پايينش يه دکمه هست که روش با يه خطی نوشته کرک..........اونو ميزنی .......يکم صبر ميکنی تا پسورد رو بهت بده........ لينکش هم ميزارم شقايق


کلمات کلیدی: